|
کافه پسرک |
|
بلاگ داستان کوتاه |
از جمعه که کنسرت تموم شد واقعا حس و حال نوشتن رو نداشتن. چندین بار تا تو قسمت "پست مطلب جدید " هم اومدم ولی دست و دلم به نوشتن نرفت!
سه شب کنسرت خیلی عالی بود ولی خب شب آخر اتفاقاتی افتاد که همه ی این شب های خوب رو خراب کرد و واقعا حوصله ی نوشتن از اون به بعد خیلی نمونده برام .
این چند روز بیشتر سر خودم رو کارهای سبک گرم کردم و روز ها رو پیش دوستم که تازه کافی شاپی افتتاح کرد گذروندم. جای فوق العاده دنجیه و تمام شهر زیر پاهاته! و میتونی ساعت ها اونجا بنشینی و مثل من یا فکر کنی یا شعر های ابتهاج رو بخونی!
فردا هم در آستانه ی روزی تاریخی! تا ببینیم اگر زنده موندم بیام و باز دوباره بنویسم.
قلبم مال شما.......![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 2:2 توسط پوریا |
سلام.
در وهله ی اول توضیح مختصری در مورد این بخش ( پشت بار ، کنار کافی من ) بدم که کسی اشتباهی فکر نکنه که جزو داستان کوتاهه.
نخیر! اینجا مربوط به نوشته های روزانه بنده میشه و داستان های کوتاه هم که دیگه تابلو می باشد. چون شماره و قسمت داره.
در وهله ی دوم چند ساعتی بیش به اجرای اولین شب کنسرت نمونده و من نیم ساعت دیگه باید برای تست صدای مجدد در محل مذکور حاضر باشم! و مضافا به دلیل تنبلی ونداشتن شرایط روحی مناسب در چند روز اخیر از ،یکی دو ساعت قبل مشغول تمرین پارت عود قطعه ای که خودم ساخته و تنظیم کرده بوده هستم!!!!! ![]()
داخل پرانتز که بنده گروه رو با ساز عود همراهی می کنم در این کنسرت!
ونکته ی بسیار جالب اینه که آدم قطعه ای رو که خودش ساخته بمونه توش و چون کمی سخت بوده و تمرین نکرده به کابوس شبانه اش تبدیل بشه!!!!و شب ها خواب ببینه در کنسرتش نمیتونه این رو بزنه!!!!
این یعنی من شااااهکارم!!!!
به قول فامیلمون الان خدا مثل اموشن یاهو مسنجر اون بالا نشسته و از دست بنده رو میز کارش ضرب گرفته!!!! که ایها الناس این که من آفریده واقعا شاااااهکاره!!!!
به هر جهت قطعه ی خودم رو هم تمرین کردم تا دوباره دستم راه بیفته روش!!!
تا ببینیم رو سن چه اتفاقی خواهد افتاد......
قلبم مال شما.......![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 17:0 توسط پوریا |
امروز صبح ساعت ۹:۳۰ همه ی اعضای گروه فرهنگسرای ارسباران بودیم برای چک صدا! یا همون sound check
که اشتباها معروفه به سان چک!!! و گاهی بعضی با یک فیس و افاده ای این اصطلاح رو به شکل غلطش هم میگن که تو فکر میکنی یه چیزیه تو مایه های چک کردن آفتاب و این حرف ها!
به هر جهت level گیری صدا کردیم که ۴ ساعتی هم به طول انجامید وخب فکر میکنم این صدا گیری خیلی خوب در اومد چون خیلی وقت گذاشتیم.بر عکس جاهای دیگه که صدا بردار نیم ساعت قبل از کنسرت می آد برای چک صدا.
ولی خب اینجا عقل خودشون و ما رسید که باید یک روز قبل بریم برای این مهم!!!!
البته جاهایی که سرشون به تنشون ارزش داشته باشه به همین شکل عمل میکنند. مثل تالار وحدت یا نیاوران یا امثالهم....
در نهایت آماده میشیم(میشم) برای فردا شب و اولین شب کنسرت!
و خوب اونقدر ها هم که فکر میکردم بد نمیشه و کار خوبی خواهد شد.
با اینکه این هفته خیلی تمرین نداشتم ولی دستم هنوز وضعیت مطلوبی برای ساز زدن داره.
از لحاظ روحی هم که مهم ترین بخش قضیه اس بهترم از گذشته.
اساتید بزرگی مثل استاد هوشنگ ظریف ٬ استاد بیژن کامکار ٬ استاد اردشیر کامکار ٬ حسین رضایی نیا ٬ کامبیز گنجه ای .... هم در این سه شب میهمان ما هستند و خوب این امر یک پارامتر روحی بزرگیه برای من که حوصله ی ساز زدن رو فعلا ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی امیدوارم در نهایت همه چیز به خوبی پیش بره.....
فردا شب گزارش اولین شب رو میگزارم. اگر هم که عکس داشتم چه بهتر....
قلبم مال شما........![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:31 توسط پوریا |
روی تختم چهار زانو نشستم و دارم دیوار جلوم رو نگاه میکنم!
جلوم دیوار اتاقمه که انتهای حیاطه. یه دیوار آلمینیومی که نصفش هم شیشه است.
سه روز دیگه کنسرت دارم و به هیچ وجه براش آماده نیستم. حداقل الان آماده نیستم.
با خودم طی کرده بودم این هفته حذ اقل روزی شش ساعتی ساز بزنم تا دست هام آماده باشه ولی نشد....
از لحاظ روحی هم تعریفی ندارم........
این روز ها بیشتر از روز های دیگه از آدم های اطرافم بی مهری می بینم.
چرا اینقدر همه بی مهر شدن؟
یا شاید من خیلی حساس شدم!
روی تختم نشستم و زل زدم به دیوار آلمینیمی که نیمش شیشه است!
مدت هاست اینجا نشستم و کلی فکر توی سرمه و هیچ فکری!
سه روز دیگه کنسرت دارم و ذهنم و دلم پر شده از بی مهری!!!!!
منم و یه کاسه ی چوبی و چند ردیف سیم و کلی آدم که جلوت نشستن ولی نمیدونن تو دلت چی میگذره!
فکر میکنن با یه دل بی غم اومدی نشستی اونجا !
امروز یکی از شاگردهام می گفت شده مثل دلقکی که با دل پر میره مردم رو بخندونه برای نون شب!!!!
بهش گفتم ما از اون دلقک بد تریم!!!!
این همه نامردی!
این همه بی مهری.....
باشه.....
ولی من پر رو تر از این حرف هام!
هیچ وقت کم نیاوردم به راحتی!!! و الان هم نمی آرم!!!!
منم و سازم و یه عالمه آدم جلوم رو صندلی!
غم از دلم نمی ره!
با سازم میرسونمش به اونهایی که جلوم نشستند.....
شاید اونها فهمیدند تو دلم چه خبره.....
هنوز روی تختم نشستم و زل زدم به دیوار ......
قلبم مال همه.....![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:12 توسط پوریا |
سارا حوصله اش سر رفته بود و داشت با کش سرش بازی می کرد. عروسکش رو هم جلوش انداخته بود ولی هیچ توجهی بهش نمی کرد... حوصله اش از کش هم که سر رفت به سراغ ویولن کوچکی که پدرش براش ساخته بود رفت! آرشه رو برداشت و همونطوری که پدرش بهش یاد داده بود با دقت روی سیم ها گذاشت و شروع به نواختن کرد. هنوز هیچی بلد نبود ولی سعی میکرد از ویولن صدا در بیاره! ساعت ها می نشست و با ویولنش بازی میکرد....بازی و نواختن براش یکی بود.... شب ها هم با ویولنش می خوابید ُ تا وقتی که پدرش می اومد و آروم ویولن رو از کنارش بر می داشت و رو میز بغل دستش میگذاشت تا نشکنه! موقع تمرین چشمش به عکس پدرش افتاد که روی میز عسلی کوچک وسط هال بود. کنار یه خانومی که چشماش مثل سارا کوچولو آبی روشن بود.... هیچ وقت این خانوم رو نشناخته بود.... از پدرش هم نپرسیده بود. چون هر دفعه که خواسته بود بپرسه روش نشده بود... تو نخ عکس بود که صدای باز شدن در اومد... پدرش بود . دوید و پرید بغل پدرش و گفت بابایی کلی ویولن زدم. پدرش لبخند کوچکی بهش زد و گفت سارا جان بیا پایین خیلی خسته ام.... سارا کمی با دلخوری پایین اومد ولی به خستگی و بی حوصلگی باباش عادت داشت.... پدرش جعبه ی سیگار لا پیچ و از جیبش در آورد و روی میز انداخت و مستقیم به اتاقی رفت که کارگاه ساز سازیش بود. گونی براده های چوب رو بلند کرد تا دم در بگذاره. طبق عادت به آرومی اونها رو بو کرد. همون بوی یاسی رو که دوست داشت می دادند.... گل های یاس رو می اورد رو روی چوب های نتراشیده میگذاشت تا خشک بشن برای همین براده های همون چوب ها کمی بوی یاس به خودشون می گرفتند. به سار هم یاد داده بود و سارا هم از تو حیاط به اندازه ی دست های کوچکش یاس می کند و می آورد روی چوب ها می گذاشت. گونی براده ها اونقدر خوش بو شده بود که دلش نیومد بگذارتش بیرون. سارا رو صدا زد.... -سارا؟ "........... - سارا " دارم موهای عروسکمو شونه می کنم بابایی - بیا اینجا کارت دارم و سارا هم با بی حوصلگی اومد جلوی سارا نشست صورت کوچکش رو با دو تا دست گرفت آروم بوسید و گفت هیچ میدونی..... و نتونست ادامه اش رو بگه.... هیچ وقت نتونسته بود..... سارا گفت : باباییه دیوونه! و خندید و دوید تا دوباره موهای عروسکش رو شونه کنه. رامین سیگاری آتش زد چشم هاش رو بست و همونجا روی صندلی کوچکش نشست و آروم به فکر فرو رفت...... به این فکر که بی حوصله ترین آدم روی زمینه.... to be continue..... ........................................................................... پی نوشت : خیلی وقت بود که نبودم...... سر مشغولی و بی حوصلگی و روز های نه چندان خوب واقعا امونم نمیداد. ولی بعد از مدت ها که اومدم و کامنت های دوستای نازنینم رو دیدم فهمیدم که چقدر آدم خوب هنوز تو این دنیا زیاده و من هنوز چقدر دوست دارم....دوستایی که شاید خیلی هاشون رو هم نشناسم ولی بهترین دوست های من هستند که به کافه ی من و کنار من اومدن. به جز داستان ازین به بعد از روزمرگی هام هم می نویسم تا زود به زود آپ باشم. الان که بعد از مدت ها دوباره کرکره ی کافه رو دادم بالا حس کردم یکی از امن ترین جاها همین بلاگم میتونه برام باشه. جایی که توش آرومم و احساس امنی دارم. در آخر هم از فامیلمون تشکر میکنم که اگه با چکش دنبالم نگذاشته بود من حالا حالا ها کر کره ی اینجا رو نمی دادم بالا.... قلبم مال شما..... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:56 توسط پوریا |
براده های چوب رو که روی میز کار رو پر کرده بود رو با انگشتهای زمخت وفربه اش کنار زد و صفحه ی ویولونی رو که نیمه تمام بود روی میز گذاشت و شروع کرد به سمباده زدن.....
هر از گاهی عینک بزرگ و ذره بینی رو که به چشم داشت و روی بینی اش می آمد رو کمی بالا می داد تا از سر خوردنش جلوگیری کنه.
قد متوسط ، اندام فربه و زمختی داشت.
کمی که از سمباده زدن خسته شد روی صندلی چوبی کوچکش نشست که روبه روش بخاری کوچکی بود و فضای اونجا رو گرم می کرد.
سیگااری با آتش بخاری روشن کرد و طوری بهش پک می زد که انکار تمام شش دانگ حواسش بر روی همان پکه و با حوصله تمام دودش رو بیرون می داد.
ولی حواسش.....
حواسش جایی دیگه بود!
همونطور که سیگار گوشه ی لبش بود ، موهای فر بلندش رو که تا روی شانه اش میرسید رو با کش رنگ . رو رفته ای که در جیب پیراهنش بود بست و دستی به ریش پروفسوری بلندش که مثل موهاش دیگه کمتر رنگ سیاهی میشد درش دید کشید.
سیگار رو از گوشه ی لبش برداشت و خاکسترش رو روی زیر سیگاری استیل ساده ای که داشت ریخت و دوباره به فکر فرو رفت!
به همسرش فکر می کرد....
به زمانی که تازه باهاش آشنا شده بود.
اون زمان هنوز کار با چوب دستهاش رو زمخت نکرده بود و وقتی با دست هاش روی گونه های سارا دست می کشید چه لذت بی کرانی می برد....
سارا در همسایگی شون بود.
وقتی از بالای پنجره برگشتن به منزل سارا رو دزدکی تماشا می کرد که توی چادرش چه دلبری می کرد و وقتی در رو باز می کرد . وترد منزلشون می شد.....
که یکهو در مغازه باز شد!
پسر جوانی داخل شد و گفت :
_ سلام دایی جان
_ سلام جانم
_دایی جان یه دست سیم ویولون می خواستم.
به سختی از جاش بلند شد و رفت زیر میزی که خرت و پرت های ریز رو اونجا می گذاشت.
جوری از جاش بلند می شد و جا به جا می شد که انگار کار خیلی خیلی خاصی رو می خواست انجام بده!
از زیر میز که بصورت ویترین شیشه ای بود یک دست سیم ویولون در آورد و به پسر جوان داد.
_ چقدر میشه دایی جان؟
_ صدو پنجاه تومن پسرم
پسر پولش رو روی ظرف چینی که رسم بود همه کسایی که دایی جان رو میشناختن و اونجا میگذاشتن ، گذاشت و گفت :
_ مرسی دایی جان....
دایی جان زیر لب با خودش گفت مرسی ....
هی .... مرسی
یاد سارا می افتاد با این کلمه
سارا همیشه با عشوه ی خاصی می گفت مرسی!
پسر در رو باز کرد تا بیرون بره که گربه ی کوچکی رو دید که کنار در بیرون مغازه کز کرده!
در رو رها کرد تا بسته بشه و در مغازه همیشه به واسطه ی کشی که بهش بسته شده بود مقداریش باز می موند.
مغازه ی دایی جان مغازه ی کوچکی بود حدود دوازده تا پانزده متر که یک میز ویترین دار یک گوشه اش بود و در ضلع دیگه اش یک میز کار برای ساخت ساز و یک صندلی کوچک که دایی جان روش می نشست وسیگار می کشید وبخاری کوچکی که توی زمستان در وسط مغازه خود نمایی می کرد.
دوباره روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت ، که صدای نازک ناله ی گربه رشته ی افکارش رو برید!
به همون سختی همیشگی از جاش بلند شد و از گوشه ی در سرک کشید و گربه ی کوچک رو دید.
در رو آهسته باز کرد.
گربه ی کوچک که انگار دنیا رو بهش داده باشند خزید تو و دم در یه گوشه نشست.
با تمام وجودش گرما رو جذب می کرد و معصومانه به دایی جان زل زده بود.
آقا رامین مدت ها بود که توی محل به دایی جان معروف بود و این اسم از مغازه اش روش مونده بود.
اومد و روی صندلی نشست.
شیشه ی الکلی رو که روی تاقچه می گذاشت و در روز همراه سیگار کمی از می نوشید رو برداشت و قبل از اینکه سیگاری روشن کنه کمی نوشید و پشت بندش سیگار لاپیچی رو که با دقت و حوصله می ساخت رو روشن کرد و مثل همیشه با حوصله ی تمام کشید.
سیگارش که تموم شد ویولن مخصوص خودش رو از روی تاقچه ای که شیشه ی الکل کنارش بود پایین آورد.
چشماش رو بست و با تمام وجودش آرشه رو روی سیم گذاشت.....
آهنگ های قدیمی رو خیلی خوب میدونست و بسیار با احساس می نواخت!
گربه ی کوچک از طنین گرم صدای ویولون و از فرط خستگی خوابش برد.....
بعد از نیم ساعتی آخرین آرشه که به سیم ها کشیده شد دایی جان نفس عمیقی کشید و به آرامی ویولن رو روی تاقچه قرار داد.
از جاش بلند شد تا کیسه ی براده های چوب رو بیرون بگذاره.
قبل از بستن در کیسه ، طبق عادت براده ها رو بو کرد....
بوی چوب بود.
چوب و فقط چوب....
نه اون بویی که دایی جان دوست داشت!
آهی کشید و به سمت بیرون رفت.......
To be continue…….
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:15 توسط پوریا |
آخر پاییز بود. باد خشک و سردی می وزید.پیاده ها سرشون رو توی شال گردنشون فرو برده بودند و سواره ها با عجله هر چه بیشتر سعی داشتند به منزل گرمشون برسند. گربه ی کوچک هنوز داشت پای درخت ها دنبال کیسه های آشغال به امید غذا می گشت.خیلی گرسنه بود .خیلی خسته!سردش بود. از چشمهاش وراه رفتنش می شد خستیگی رو فهمید. انگار که مدتها بود غذا نخورده بود.آروم آروم پیش میرفت تا یک تکه نون رو گوشه ی خیابان دید.بوش رو حس می کرد... بی رمق به سمت نون رفت چند متری به نون نمونده بود که یک ماشین با صدای غرش مهیبی اومد و اونجا پارک کرد. قطره ی اشک توی چشم های گربه کوچولو جمع شده بود.لاستیک های بی رحم ماشین تیکه نون خشک رو پاره پاره کرده بودند. سرش رو پایین انداخت و با ناله ی ضعیفی که هر رهگذر رو متوجه خودش می کرد آروم آروم به راه افتاد. این دفعه تیکه سیب لهیده ای رو کنار یک درخت دید.تمام قدرتش رو جمع کرد تا با دویدن به چنگش بیاره. بالاخره بهش رسید و با دست های کوچیکش محکم نگهش داشت. آروم شروع به بوییدن و لیسیدنش کرد. با دندون های کوچکش سعی کرد گاز بزنه سیب رو. با تمام وجودش غرق سیب لهیده بود تا صدایی توجهش رو جلب کرد.... صدایی مثل ناله... مثل گریه... مثل صدای ساز! صدا از توی مغازه ی کوچکی که توی چند قدمیش قرار داشت می اومد. گرمای ملایمی از گوشه ی در مغازه بیرون می اومد. سیب رو به دهن گرفت و به سمت مغازه رفت..........
to be continue
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:57 توسط پوریا |
امروز هفتم دي! يه روز زيباي برفي! ساعت 7:19 دقيقه شب. تازه از سر كار برگشتم. دوش گرفتم. يه قهوه داغ درست كردم يه نوار كاست كه مدت ها پيش قسمتي از اپراي ارفه رو روش ضبط كرده بودم گذاشتم و جلوي پنجره نشستم. همون طور كه اون دوست داشت. دخترك من! به دونه هاي برف كه زمين و آسمون رو سپيد كرده بود خيره شدم كه چقدر آروم و دوست داشتني ميباريد... همه جا رو سفيد كرده بود. انگار همه چيز با برف زشتي خودش رو از دست ميداد وپاك پاك ميشد! امروز سالگرد دوستي من با دخترك ،يك روز سرد و برفي بود. روزي كه شاد نبود ولي آروم بود. حالا كمي آرامش دارم و ميتونم به خودم فكر كنم. با فنجون قهوه ام ور میرم! هنوز دور از دختركم هستم. دوست داشتم الان كنارم بود تا فنجون قهوه ام رو باهاش نصف كنم! نه! نصف نه! نصف بيشترش رو به اون ميدادم! ولي الان اون نيست. به فنجون قهوه ام ميگم: يادته؟ يه وقتي لبهاي من و دختركم ،روي تو مينشست و تو ما رو گرم ميكردي. ولي الان تو هستي و اون نيست! دل من پيش اون و دل اون پيش من..... با خودم به برف فكر ميكنم. برف سپيد! رنگ دوست داشتن ما قرمز نبود. سپيد مثل برف. پاك پاك. به اين فكر ميكنم كه درسته بجز من و اون هيچ كس از اين شب قشنگ خبر نداره،ولي خدا خبر داره. براي همين اين برف هاي قشنگ رو امروز به ما هديه داد. واين خيلي هديه بزرگ و زيبايي بود. شب يلدا هميشه براي ما شب مقدس و قشنگي بود. ولي امسال نبود! و حتي بعد از اون يك هفته خيلي بد رو گذرونديم. روز هاي بدي بود. ولي حالا... امروز تونستيم آروم بشيم. من اين برف هاي قشنگ رو به دختركم هديه ميدم. دختركم ،اين كوچولوي ناز و دوست داشتني من حتما الان داره كار هايي رو كه من دوست دارم انجام ميده. جلوي آينه ايستاده،خرمن موهاي قشنگش رو شونه ميكنه. بعد با يه حركت سرشِ،آروم روي شونه اش ميريزه. ميدونه اين كارش چقدر پسركش رو ديوونه ميكنه! اين ديوونه اي كه هميشه مجنون ليليش بوده! ليلي كوچولوي نازي كه هميشه بهش ميگم خاونم كوچولو! بعد فورا ابرو هاش رو تو هم ميكشه وخودشو برام لوس ميكنه... بعد كه موهاي قشنگش شونه هاش رو پوشوند مياد جلوي پنجره ميشينه و دونه هاي برف رو نگاه ميكنه وميگه: آه آرام جان...... كمي ديگه از قهوه ام مي خورم..... ياد روز اول مي افتم! چه روز قشنگي بود! اولين باري كه دست هاي گرم يك دختر رو تو دست هام ميگرفتم و اون عاشقانه به من لبخند ميزد و نمي دونست كه تو دلم چي ميگذره! نه! حرفم رو پس ميگيرم. اون هميشه ميدونست تو دل من چه غوغاييه. براي همين هم بود كه دست هاش كوچيك وگرمش رو براي هميشه به من هديه داد.... صداي قلبش رو ميشنوم. داره صدام ميزنه! پسركم؟ آرام جانم؟ كجايي؟ پس كي مياي؟ سردمه! و دست هاش رو كرد تو جيب كاپشنم و دستم رو اون تو گرفت و گفت: آخي! حالا گرم شدم. فنجون رو به لب هام نزديك ميكنم و كمي مينوشم تا گرم بشم. كيفم رو روي ميز ميگذارم و بازش ميكنم. دفتر نت هام رو با خودكار دوست داشتني وگرون قيمتم در ميارم خودكار دختركمه! سه ماه پيش كه از تو كيفش در آورد بهش گفتم: عزيزم چه خودكار قشنگي! كمي ديگه از قهوه ام ميخورم. ....و بعد كه رفتم خونه ،در كيفم رو باز كردم ،ديدم خودكار توي كيفمه... فنجون قهوه و بشقابش رو كنار ميزنم تا جا براي نوشتن باز بشه. ورق ميزنم. آهنگ كوتاه پنج خطي رو كه ديشب با بي حوصلگي نوشتم ميارم تا ادامه بدم. چيزي ته فنجون قهوه ام نمونده با يه قلپ سر كشيدم و فنجونم رو تو بشقاب كوچك زيرش بر گردوندم به فال قهوه اعتقاد ندارم ولي از بچگي از شكل هايي كه ته مونده قهوه ته فنجون ميبنده خوشم مي اومد! از بس اين دفتر نت رو خط خطي كردم پنج خط اهنگ من به پنج صفحه رسيده!آروم آهنگ رو با خودم زمزمه ميكنم.
دخترك من ،اين آهنگ رو كه براي بچه هاي كوچيك نوشته بودم خيلي دوست داشت. با صداي قشنگش اين آهنگ رو زمزمه ميكرد و اين آهنگ آروم تو گوشم نجوا ميكرد. آهنگ دختركم رو به يادم مي آورد.. نمي تونستم بنويسم! شايد هم براي همين بود حوصله نوشتنش رو نداشتم ومرتب خط خطي ميكردم. دفتر رو بستم. فنجون رو برگردوندم. يه شكل نا معلوم تهش بسته بود . از روي ميز بلند شدم. دستم به كيفم خورد و افتاد. آروم بودم. خم شدم و دونه دونه وسايلم رو از رو زمين جمع كردم. وقتي وسايلم رو تو كيفم ميگذاشتم دسمال مچاله شده اي رو ته كيفم ديدم! درش آوردم. اوه! دستمال دخترك بود! يه بار كه لب هاي قشنگش رو با رژ آرايش مي كرد خيلي پر رنگ شد. يه دستمال برداشت و رو لب هاي نازش آروم فشار داد تا كمي رنگش گرفته بشه. و بعد جاي لب هاي قشنگش رو دستمال موند....... و حالا اون دستمال توي دست من بود! شايد قهوه نتونسته بود لب هاي زيباي دخترك من رو ته فنجون بهم نشون بده......
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:38 توسط پوریا |
سلام . اغاز بهانه يی بود که دوباره حرکت کنيم. باد تندی می وزيد. پسرک و دخترک دو عنصر جدا نشدنی دست همديگرو محکم تر گرفتند و زدند به آب .دخترک يه دستش پر خاک بود يه دسته ديگش دست پسرک. پسرک هم يه دستش آتيش بود دست ديگش دست دخترک. دخترک گفت : من خاک دارم. پسرک گفت : من هم آتيش. و باد موهای هر دوشون رو آشفت. نگاهی به هم کردند بعد دو تا شون سرشون رو پايين انداختند و ديدند که پاهای جفتشون تو آبه . دخترک گفت : حالا چهار تا عنصر واسه ماست. پسرک گفت پس بريم . و رفتند.................
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:54 توسط پوریا |