|
گاهی از خیلی کس یا چیزها دلخوری! نق می زنی! غر می زنی! صدات رو می بری بالا! اخم می کنی! و نهایتا چه تو مقصر باشی یا نه ،خودت رو خالی می کنی! ولی گاها در مواردی استثنا امکان نق و نوق و یا درد دل یا هر مسئلۀ مشابه رو نداری! با هیچ کسی هم بنا به دلایل کافی و وافی امکان درد دل نداری ! و صد البته هم نمیتونی به خود اون شخص چیزی بگی! چون استثنائا اون شخص در موردی بسیار معدود ،عشق حضرتعالی هست! چون نمیخواهی ناراحتش کنی چیزی نمیگی و صد البته هم چون حرفی نمیزنی اون هیچ فکری با خودش نمیکنه که ایا مشکلی هم هست! اون تو رو پیاپی ناراحت می کنه و تو اون رو ناراحت نمی کنی چون بلا نسبت خیلی احمقی و کلا نمی خواهی ناراحتی کسی رو ببینی! و البته نمیتونی تحت هیچ شرایطی دست از این نظریۀ احمقانه ات برداری! و صدالبته مجددا هم به شکلی پیاپی دلت میشکنه! مواردی هست که شاید باید از اول به طرف مقابلت یاد می دادی تا براش عادت بشه ولی از روی محبت زیاد اینکار رو نکردی! و خب در این موارد هم لطف مکرر ، حق مسلم عشقت شده! تو درک میکنی و درک نمی شی! اون درک میشه و درک نمی کنه! و البته میگه عاشقته! و خب درست میگه چون عشقش رو به احمقانه ترین شکل ممکن به تو نشون میده! تا جایی که نمیتونی حتی با دوست های خودت ماهی یک بار بیرون بری! چون عشقت اونقدر عاشقته که از بیرون رفتن تو با غیر از خودش ناراحت میشه !(به شدت) و البته مثل گذشته ورزش هم نمی تونی بری چون خیلی وقت ها باید بری دنبالش و از خیلی جاها بیاریش واین یعنی 5 روز هفته و بهترین ساعات پس از برگشتت از سر کار رو به اون داری تقدیم می کنی! خب پنجشنبه و جمعه هم که باید برید گردش جون روز های دیگه وقت برای گردش نبوده به این دلیل که از سر کار یا کلاس می آوردیش و کافی شاپ می رفتید یا سینما! جمعه صبح ها هم که تنها وقتت برای استراحت هست رو باید صبح علی الطلوع بری سر تدریس خصوصی و... یا پخش کردن تراکت تدریس! و همه اش هم برای این هست که پول بیشتری تهیه کنی تا وقتی با هم بیرون میرید پول توی جیبت باشه! و صد البته پول بنزین هم داشته باشی که وقتی مثل همیشه اون حوصله نداره توی خیابون ها دور دور کنید! و تو تقریبا به مثابه یک عابر بانک عمل می کنی! و شاید هم تا حدود زیادی بانک! به اندازۀ کافی هم که در روز نمیرسی بخوابی ! چون هر شب باید تا 10 بیرون باشید و مادامی که 10:30 یه منزل خودت برسی ،یک دوش بگیری ، شام بخوری و ساعت 11:30ب شه و پس از نیم ساعت (حداقل) صحبت با تلفن ، اونهم با موبایل ، ساعت (خیلی زود)12:30 بری بخوابی و صبح هم 5:30 بیدار شی در طول هفته باید با این بی خوابی اینزومنیایی به هر حال و به یک نحوی بجنگی! و تازه سر برج فیش موبایل و تلفن رو باید تبدیل به موشک کنی و توی اتاقت به اینور و اونور پرت کنی! از زور بی پولی بخندی و فکر کنی تا قبل از قطع شدنش چه گلی باید به سرت بگیری! و خب از فردا صبح دوباره روز از نو روزی از نو! و تو دوستش داری! نمیدونم این چرخه تا کجا دوست داره پیش بره؟ نمیدونم چه شرایط لعنتی هست که این وسط تو توش قفل می شی! نمی تونی! نمی تونی حرفی بزنی! مثل پدری که دختر کوچکی داره و ازش به هر شکلی مراقبت می کنه و اون دختر به حمایت اون پدر نیاز داره و اون پدر باید همیشه سنگ صبور باشه! بهتر بگم، محبتی شاید پدر مابانه! که اگر دستت رو از روی سر اون دختر برداری اتفاقات خوبی نمی افته... و تو سنگ صبوری! تا شاید این چرخه به جایی برسه! به آرامی لبخند می زنم ..... نمیتونم با کسی درد دل کنم و فقط مثل همیشه گوشۀ کافه ام می نشینم و می نویسم.... نه بخاطر وقت و ورزش و بنزین و پول و..... به خاطر اینکه آدم نمیشم!
داستان از اونجا شروع شد که از دیروز و امروز به همه چیز و همه کس لعنت فرستادم ! از بس که این زندگی شایستۀ لعن و نفرینه! یک هفته مونده تا اعزامم به سربازی! هر ثانیه اش یک سال می گذره! این زمان لعنتی هم جایی که باید نمی گذره وجایی که نباید....... بریم سربازی تا لااقل فکر چیزی جز بیگاری دادن رو نکنیم! یعنی لعنت به زندگیی که بیگاری دادن توش آرامشه! نه فقط من ها ! در مورد همه همینه! برم تا یکم آرامش باشه! تا یکم دنیا و زندگی از لعنت فرستادن من در امان باشند و بقیه هم مثل دنیا و زندگی از نبود من در امان.... این زندگی اگر شایسته این همه نفرین نیست به من بگید نیست! اگر میتونید بگید نیست بگید! باز صد رحمت به این کافه که سالی یک یار درش رو باز می کنم و خودم توش خالی..... لعنت به این شانس که همچین کافۀ دنجی نصیب کسی مثل من شده که سالی یک بار هم درش به زور باز شه! لعنت به من!
دلم برای بلاگم تنگ شده بود.....
امروز هفتم دي! يه روز زيباي برفي! ساعت 7:19 دقيقه شب. تازه از سر كار برگشتم. دوش گرفتم. يه قهوه داغ درست كردم يه نوار كاست كه مدت ها پيش قسمتي از اپراي ارفه رو روش ضبط كرده بودم گذاشتم و جلوي پنجره نشستم. همون طور كه اون دوست داشت. دخترك من! به دونه هاي برف كه زمين و آسمون رو سپيد كرده بود خيره شدم كه چقدر آروم و دوست داشتني ميباريد... همه جا رو سفيد كرده بود. انگار همه چيز با برف زشتي خودش رو از دست ميداد وپاك پاك ميشد! امروز سالگرد دوستي من با دخترك ،يك روز سرد و برفي بود. روزي كه شاد نبود ولي آروم بود. حالا كمي آرامش دارم و ميتونم به خودم فكر كنم. با فنجون قهوه ام ور میرم! هنوز دور از دختركم هستم. دوست داشتم الان كنارم بود تا فنجون قهوه ام رو باهاش نصف كنم! نه! نصف نه! نصف بيشترش رو به اون ميدادم! ولي الان اون نيست. به فنجون قهوه ام ميگم: يادته؟ يه وقتي لبهاي من و دختركم ،روي تو مينشست و تو ما رو گرم ميكردي. ولي الان تو هستي و اون نيست! دل من پيش اون و دل اون پيش من..... با خودم به برف فكر ميكنم. برف سپيد! رنگ دوست داشتن ما قرمز نبود. سپيد مثل برف. پاك پاك. به اين فكر ميكنم كه درسته بجز من و اون هيچ كس از اين شب قشنگ خبر نداره،ولي خدا خبر داره. براي همين اين برف هاي قشنگ رو امروز به ما هديه داد. واين خيلي هديه بزرگ و زيبايي بود. شب يلدا هميشه براي ما شب مقدس و قشنگي بود. ولي امسال نبود! و حتي بعد از اون يك هفته خيلي بد رو گذرونديم. روز هاي بدي بود. ولي حالا... امروز تونستيم آروم بشيم. من اين برف هاي قشنگ رو به دختركم هديه ميدم. دختركم ،اين كوچولوي ناز و دوست داشتني من حتما الان داره كار هايي رو كه من دوست دارم انجام ميده. جلوي آينه ايستاده،خرمن موهاي قشنگش رو شونه ميكنه. بعد با يه حركت سرشِ،آروم روي شونه اش ميريزه. ميدونه اين كارش چقدر پسركش رو ديوونه ميكنه! اين ديوونه اي كه هميشه مجنون ليليش بوده! ليلي كوچولوي نازي كه هميشه بهش ميگم خاونم كوچولو! بعد فورا ابرو هاش رو تو هم ميكشه وخودشو برام لوس ميكنه... بعد كه موهاي قشنگش شونه هاش رو پوشوند مياد جلوي پنجره ميشينه و دونه هاي برف رو نگاه ميكنه وميگه: آه آرام جان...... كمي ديگه از قهوه ام مي خورم..... ياد روز اول مي افتم! چه روز قشنگي بود! اولين باري كه دست هاي گرم يك دختر رو تو دست هام ميگرفتم و اون عاشقانه به من لبخند ميزد و نمي دونست كه تو دلم چي ميگذره! نه! حرفم رو پس ميگيرم. اون هميشه ميدونست تو دل من چه غوغاييه. براي همين هم بود كه دست هاش كوچيك وگرمش رو براي هميشه به من هديه داد.... صداي قلبش رو ميشنوم. داره صدام ميزنه! پسركم؟ آرام جانم؟ كجايي؟ پس كي مياي؟ سردمه! و دست هاش رو كرد تو جيب كاپشنم و دستم رو اون تو گرفت و گفت: آخي! حالا گرم شدم. فنجون رو به لب هام نزديك ميكنم و كمي مينوشم تا گرم بشم. كيفم رو روي ميز ميگذارم و بازش ميكنم. دفتر نت هام رو با خودكار دوست داشتني وگرون قيمتم در ميارم خودكار دختركمه! سه ماه پيش كه از تو كيفش در آورد بهش گفتم: عزيزم چه خودكار قشنگي! كمي ديگه از قهوه ام ميخورم. ....و بعد كه رفتم خونه ،در كيفم رو باز كردم ،ديدم خودكار توي كيفمه... فنجون قهوه و بشقابش رو كنار ميزنم تا جا براي نوشتن باز بشه. ورق ميزنم. آهنگ كوتاه پنج خطي رو كه ديشب با بي حوصلگي نوشتم ميارم تا ادامه بدم. چيزي ته فنجون قهوه ام نمونده با يه قلپ سر كشيدم و فنجونم رو تو بشقاب كوچك زيرش بر گردوندم به فال قهوه اعتقاد ندارم ولي از بچگي از شكل هايي كه ته مونده قهوه ته فنجون ميبنده خوشم مي اومد! از بس اين دفتر نت رو خط خطي كردم پنج خط اهنگ من به پنج صفحه رسيده!آروم آهنگ رو با خودم زمزمه ميكنم.
دخترك من ،اين آهنگ رو كه براي بچه هاي كوچيك نوشته بودم خيلي دوست داشت. با صداي قشنگش اين آهنگ رو زمزمه ميكرد و اين آهنگ آروم تو گوشم نجوا ميكرد. آهنگ دختركم رو به يادم مي آورد.. نمي تونستم بنويسم! شايد هم براي همين بود حوصله نوشتنش رو نداشتم ومرتب خط خطي ميكردم. دفتر رو بستم. فنجون رو برگردوندم. يه شكل نا معلوم تهش بسته بود . از روي ميز بلند شدم. دستم به كيفم خورد و افتاد. آروم بودم. خم شدم و دونه دونه وسايلم رو از رو زمين جمع كردم. وقتي وسايلم رو تو كيفم ميگذاشتم دسمال مچاله شده اي رو ته كيفم ديدم! درش آوردم. اوه! دستمال دخترك بود! يه بار كه لب هاي قشنگش رو با رژ آرايش مي كرد خيلي پر رنگ شد. يه دستمال برداشت و رو لب هاي نازش آروم فشار داد تا كمي رنگش گرفته بشه. و بعد جاي لب هاي قشنگش رو دستمال موند....... و حالا اون دستمال توي دست من بود! شايد قهوه نتونسته بود لب هاي زيباي دخترك من رو ته فنجون بهم نشون بده......
سلام . اغاز بهانه يی بود که دوباره حرکت کنيم. باد تندی می وزيد. پسرک و دخترک دو عنصر جدا نشدنی دست همديگرو محکم تر گرفتند و زدند به آب .دخترک يه دستش پر خاک بود يه دسته ديگش دست پسرک. پسرک هم يه دستش آتيش بود دست ديگش دست دخترک. دخترک گفت : من خاک دارم. پسرک گفت : من هم آتيش. و باد موهای هر دوشون رو آشفت. نگاهی به هم کردند بعد دو تا شون سرشون رو پايين انداختند و ديدند که پاهای جفتشون تو آبه . دخترک گفت : حالا چهار تا عنصر واسه ماست. پسرک گفت پس بريم . و رفتند.................
|